«... شما که اهالي اين شهر هستيد، همه برادريد، اما از ميان شما آنان که لياقت حکومت بر ديگران را دارند، خداوند نهاد آنان را به طلا سرشته است و بنابراين آنها پربهاترين افرادند و اما خداوند در سرشت نگهبانان نقره به کار برده است و در سرشت برزگران و ساير پيشه وران، آهن و برنج...» (افلاطون)

واژه «نخبه» به گونه اي گسترده از نظر اجتماعي براي اشاره به گروهي برتر از نظر توانايي يا امتياز به کار مي رود و به علاوه، در يک زمينه اجتماعي اغلب مفهومي تحقيرآميز دارد که با اصطلاحات ديگري مانند دستگاه سياسي «صاحبان قدرت» و «اقليت برگزيده» ربط پيدا مي کند. افلاطون، «ماکياولي، پاره تو، موسکا و «ميخلز» تدوين کنندگان تئوري هاي نخبه گرايي به شمار مي روند.

افلاطون انديشمندان را شايسته حکومت مي دانست، البته اين نوع نگرش وابسته به دوراني  بود که مساله  اصلي حول شخص حاکم و اين سوال که چه کسي بايدحاکم باشد، دور مي زند. اما ماکياولي، پاره تو، موسکا و ميخلز به دنبال چگونگي به دست گيري و بقاي در قدرت بودند. از اينرو کساني چون پاره تو به دنبال چرخش نخبگان براي حفظ قدرت بودند.

نخبه يک مفهوم کليدي در دانش اجتماعي جديد است. واژه نخبه «elite»، در قرن 17 براي توصيف کالاهايي با مرغوبيت بالا و خاص به کار مي رفت و تدريجا براي اشاره به گروه هاي اجتماعي برتر از جمله واحدهاي ضربت نظامي و اشراف به کار رفت.

اما به تدريج اين واژه از نظر اجتماعي به گروهي برتر از نظر توانايي يا امتياز اشاره داشت. در واقع در مبارزه سياسي، ماهرترين افراد را در مسير قدرت جاي مي دهد و افراد کم مهارت را واپس مي زند.

در قرن 19 و 20، اصطلاح نخبه توسط کساني چون موسکا و پاره تو وارد علم جامعه شناسي شد و اين بار مباحثي که قدمت آنها به قدمايي چون افلاطون بازمي گشت در يک قالب علمي - نه فلسفي - مطرح شدند.

امروزه نخبه گرايي يکي از الگوهاي رايج در جامعه شناسي سياسي است که بر وجود نخبگان حاکم در جامعه تاکيد دارد. مهمترين مساله براي نظريه پردازان نخبه گرا اين بود که اساسا «چه کساني حکومت مي کنند» و يا «قدرت در دست چه کساني متمرکز است».

استدلال نخبه گرايان در ساده ترين شکل خود بيان مي دارد که در هر جامعه اي قدرت سياسي، در دست گروهي نسبتا کوچک - گروه نخبگان - متمرکز  است و بر اين باور هستند که در سراسر تاريخ قدرت سياسي موثر همواره در دست يک اقليت خاص بوده است.

از اين منظر است که تقسيم اصلي در جامعه سياسي را، تمايز ميان صاحبان قدرت و توده هاي فاقد قدرت مي بينند.

نظريه پردازان نخبه گرا بر اين عقيده استوارند که جامعه به دو دسته نخبه و توده تقسيم مي شود که توده ها در اين تقسيم بندي جماعتي سازمان نيافته و بي نظم را تشکيل مي دهند که فرودست تر از نخبگان هستند; در حالي که نخبگان به عنوان طبقه خودآگاه محسوب مي شوند که در رفتار منسجم و داراي احساس مشترکي هستند.

به باور محافظه کاران، انسان هايي که شايسته ترند لزوما از هوشمند ترين، نيرومندترين، جسورترين و حيله گرترين ها نيستند، بلکه از «بهترين ها» تشکيل شده اند. بين اين دو مفهوم; ميزان اختلاف از حد جزئي  فراتر است. بلکه مفهوم نخست  مبتني بر عوامل مادي و مفهوم ثاني مستلزم بينش اخلاقي (داوري ارزشي) نيز هست. انديشه پايه اي نظريه هاي محافظه کار چنين است که انسان ها بر حسب بد طبيعت به دنيا آمده اند و محرک آنها غرايز پست آنهاست. لذا سر آن دارند که به وحشي گري ابتدايي باز گردند. تنها آنهايي که نيروي اخلاقي مستحکمي دارند، قادرند بر غريزه خود فائق آيند.

سراسر تمدن بشري، دستاورد نخبگان است، با آنکه اين گروه کوچک دائما در معرض دشمني و حسادت «توده»هاي کور و خشن بوده اند. تمدن را زور و قدرت حفظ کرده است و زور و ابزارهاي آن نيز در اختيار قدرت سياسي بوده و اين قدرت سياسي در چنگ «نخبگان» است.

اين نظريه پردازان ضد مارکسيست هستند که در حقيقت قصدشان ردنظريه هاي جبرگرايي اقتصادي ومبارزه طبقاتي مارکس بود.  از عمده موارد اختلاف نخبه گرايي و مارکسيسم; وجود جامعه بي طبقه مورد نظر مارکسيسم از نظر نخبه گرايان نشدني است. چرا که انسان ها ذاتا با هم تفاوت دارند. در هر شاخه از فعاليت هاي بشري، عده اي فراتر و عده اي فروتر هستند. و اين بدان معناست که وجود طبقات مختلف نيز ناشي از همين واقعيت اجتناب ناپذير است که بايد آن را پذيرفت و در نتيجه جامعه بي تقسيم و بي طبقه متصور نيست. همچنين از نظر نخبه گرايان، مفهوم «طبقه حاکم» که در ادبيات سياسي مارکسيسم وجود دارد، مفهوم و اصطلاحي نادرست است; چرا که طبقه داراي يک بارمعنايي قطعي، پايدار و بسته است، در حالي که گردش مستمر نخبگان اجازه تشکيل چنين مفهوم دايمي و بسته و پايداري را نخواهد داد. از جهت ديگر نخبه گرايان در مورد تقسيم کار اجتماعي نيز اختلافاتي با مارکسيست ها دارند. نخبه گرايان با استناد به پيچيدگي هاي موجود در جوامع صنعتي، آرزوي مارکس را در حذف تقسيم کار، بي اساس و نشدني خواند.

همچنين تا اندازه زيادي ضد دموکراتيک هستند چون آن را مغاير با واقعيت دانسته و دموکراسي را عملا شکل ضعيفي از حکومت مي دانند و معتقدند اينکه در دموکراسي به لحاظ نظري همه افراد جامعه حق دارند تا در قدرت سياسي سهيم باشند مغاير با نخبه گرايي است که معتقدند با تکيه بر عدم برابري ذاتي انسانها، حقوق و فرصت هاي برابر را نفي و بر صلاحيت عده اي که ذاتا لياقت حکومت کردن را دارند صحه مي گذارد. ولي از طرفي هم با هم سازگاري دارند، کارل مانهايم که از نخبه گرايان موافق با دموکراسي است، با تاکيد بر مفهوم رقابت سياسي مي نويسد: «(در دموکراسي ها)، شکل علمي سياست، در دست نخبگان است. اما اين به معناي  اين نيست که جامعه غير دموکراتيک است. زيرا براي حصول دموکراسي همين اندازه کافي است که آحاد شهروندان گرچه از شرکت مستقيم و مستمر در حکومت بازداشته مي شوند، دست کم در فواصل معيني امکان ابراز انتظارات خويش را داشته باشند.»

همانطور که در بالا  اشاره شد، از  منظر اليتيسم، نخبگان حاکم از لحاظ صفات ذاتي، توانايي کسب و اعمال قدرت و نفوذ سياسي را داشته اند.

اما در جامعه معمولا  اقشار و گروه هاي مشخصي هستند که چنين ويژگي و صفاتي را دارند.

 يعني نخبه هاي حاکم معمولا  از دل گروه هاي اجتماعي خاصي بيرون آمده اند و اين طور نيست که در هر قشر و طبقه اي کساني که ذاتا توانايي کسب قدرت سياسي را داشته باشند، يافت شوند. حال اينکه نخبگان حاکم از چه منشا» و پايگاه اجتماعي برخوردار است؟ بحثي است که بايد به آن اشاره شود.

افلا طون تفاوت هاي بشري را ذاتي، طبيعي، منطقي و ناشي از خواست يا اراده خدايان و يا طبيعت مي داند و لذا آن را اجتناب ناپذير جلوه مي دهد و نظم و  سلسله مراتب موجود را توجيه و از تفکر به تعبير و اصلاح آن ممانعت مي کند. وي در جاي ديگر مي نويسد:

«... بعضي اشخاص را طبيعت طوري خلق کرده که اشتغال به فلسفه و حکومت کار آنهاست و بعضي ديگر را طبيعت طوري ساخته است که بايد از حکومت بپرهيزند و به اطاعت از اوامر فرمانداران اکتفا کنند...»

اگر به سراغ  گروه  نخبه  حاکم در يک جامعه برويم، معمولا  مي بينيم که اعضاي آن، يا نخبگان حاضر در آن از سه گروه تشکيل شده است. به   عبارتي بهتر اعضاي آن از سه قشر مختلف تامين مي شوند.

1- روشنفکران، 2- مديران  صنعتي 3- ديوان سالاران که عبارتند از مقامات بلند پايه حکومتي و کارگزاران بلند پايه حکومتي.

 در واقع اين سه قشر تامين کننده اعضاي گروه هاي نخبگي هستند. در هر گروه نخبه حاکم نمايندگاني از سه  قشر فوق يافت مي شوند.

«پاره تو» وجه تفاوت نخبه را از توده در اين مي داند که نخبه کسي است که بالاترين امتيازها را در رشته فعاليتي خود دارد. پاره تو در طرح انديشه خود، عمدتا بر موضوع روان شناختي افراد تاکيد دارد و انسان را به لحاظ ماهيت روان شناختي خود به دو گروه «نخبه و توده» يا «نخبگان حاکم و نخبگان غيرحاکم» تقسيم مي کند و معتقد است که قدرت هميشه در دست نخبگان بوده وخواهد بود و «تاريخ گورستان اشراف سالاري هاست». در واقع اين نظريه پاره تو، آنتي تزي در برابر اين انديشه  مارکس بود که مي گفت: «تاريخ تمام جوامع تا امروز، تاريخ مبارزات طبقاتي است».

پاره تو در  رساله جامعه شناسي عمومي خود مي نويسد:

«... تقسيم آن طبقه (نخبگان) به دو طبقه فرعي سودمند خواهد بود يکي نخبگان حاکم، متشکل از افرادي  که به طور مستقيم يا غير مستقيم نقش قابل ملاحظه اي در حکومت ايفا مي کنند و ديگري نخبگان غير حاکم مرکب از بقيه نخبگان...»

اما گروهي از مردم که اصلا  در جايگاه نخبگي نيستند، توده ناميده مي شوند.

 در واقع پاره تو، به تمايزي که بين خواص و توده مردم برقرار کرده، به طور عمده قايل به اين نظر است که سياست، چيزي جز آلت دست قرار گرفتن توده مردم به وسيله خواص نيست. بنابراين، جوهر سياست از نظر وي ترکيبي از سازش و سرکوب يعني ترکيب درستي از خصال روباه و شير صفتي است. ترکيب ميزان درستي از اين دو، موجب توفيق و ادامه قدرت گروه نخبه حاکم مي شود. هرگاه ميزان سازش پذيري نخبگان حاکم فزوني بگيرد، مباني قدرت  سياسي روبه سستي مي گذارد و گروهي رقيب در درون توده ها پديد ميآيد تا قدرت را در دست بگيرند بدين ترتيب، گردش نخبگان پيش ميآيد از اين منظر، انديشه «اليتيستي» پاره تو، يادآور ماکياولي است که کمال مطلوب او در کتاب «شهريار» ترکيبي از خردمندي و بي رحمي است. اين انديشه مانند گروه نخبه آرماني پاره تو، ترکيبي از «روباه ها» و «شيرها» است. در واقع، به عقيده پاره تو  تمام اشکال حکومت سرانجام به حکومت متنفذين منتهي مي شود و اين رويکرد در مکتب نخبه گرايي جزو رويکرد روان شناختي قرار مي گيرد.

رويکرد ديگري که در مکتب نخبه گرايي وجود دارد; رويکرد سازماني است و نظريه پردازاني چون موسکا و ميخلز در اين دسته قرار مي گيرند. به عقيده اين دو نظريه پرداز، وجود نخبگان وسلطه آنها بر جامعه بر موقعيت و توانايي هاي سازماني شان اتکا دارد. به طور خلا صه، اقليت سازمان يافته هميشه بر اکثريت سازمان نيافته و پراکنده در جامعه حکومت مي کند. موسکا مي گويد:

«در همه جوامع، از جوامعي که بسيار کم توسعه يافته اند و تازه به سپييده دم تمدن رسيده اند گرفته تا پيشرفته ترين جوامع، دو طبقه از مردم به چشم مي خورند: طبقه اي که حکومت مي کند و طبقه اي که تحت سلطه است.»

موسکا، وجود نخبه و توده را خاص کليه جوامع سياسي مي داند و علت حکمروايي و تسلط اقليت نخبه بر توده را نه از ويژگي هاي برتر روان شناختي، بلکه از ويژگي هاي سازمان يافتگي ناشي مي داند.

از ديدگاه وي آن چه باعث برتري گروه اقليت بر اکثريت مي شود سازمان آنهاست. يک گروه کوچک سازمان يافته به راحتي بر اکثريت سازمان نيافته سلطه پيدا مي کند. موسکا درادامه مي گويد:

«در جوامع بشري هرگز برابري مطلق وجود نداشته است. قدرت سياسي هرگز بر شالوده رضايت آشکار اکثريت، مبتني نبوده است. قدرت سياسي را هميشه اقليت سازمان يافته اعمال کرده و هميشه هم خواهند کرد و اين اقليتها از ابزاري که با تغيير زمان تغيير مي کند براي برقراري فرادستي خويش بر مردم عادي بهره خواهند گرفت.»

وي بر اين باور است که بدون يک طبقه سياسي به نام طبقه مسلط سياسي; هيچ نظم اجتماعي شکل نخواهد گرفت که در ضمن اين طبقه، يک اقليت سازمان يافته را هم تشکيل مي دهد.

وي در عمل معتقد است که هميشه اقليتي وجود دارد که بر اکثريتي حکومت کند و براي روشن تر شدن موضوع اکثريت را «حکومت شدگان» مي نامد و اقليت که جزو طبقه ويژه اي که حاکميت را اعمال مي کنند «اصطلا ح طبقه سياسي» را پيشنهاد مي کند.

ميخلز نيز، سلطه نخبگان بر جامعه را ناشي از موفقيت و توانايي سازماني آنها مي داند و مدعي است که «قانون آهنين اليگارشي» راکشف کرده است; و آن بدين معناست که دموکراسي در معناي اصلي اش- اعمال قدرت توده ها و مشارکت آنان در اداره امور جامعه- هرگز نمي تواند صورت واقعي و عملي به خود بگيرد. وي در تمامي نظام هاي سياسي، قدرت، را حق ويژه يک اقليت مسلط مي داند.

ميخلز معمولا  از «نپختگي سياسي توده ها»، «سازمان نيافتگي آنها» احساس نياز توده ها به راهنمايي و رهبري سخن مي گويد و به اين نتيجه مي رسد که ناکارآمدي توده ها تقريبا در سراسر حيات سياسي، امري همگاني است و اين پديده، استعدادترين  شالوده «قدرت رهبران» را بنا مي دهد.

همانطور  که در بالا  اشاره شد ويلفر دوپاره تو، جامعه شناس مشهور ايتاليايي با «نظريه گردش نخبگان» به واقعيت ها نزديک تر است. به عقيده پاره تو، «نخبگان، شايسته ترين افراد در هر يک از شاخه هاي فعاليت بشري هستند. اينان با توده هاي عادي مردم که داراي مهارت و لياقت کمتري مي باشند دست و پنجه نرم مي کنند تا به موضع قدرت و رهبري برسند».

پاره تو از آنجايي که نخبه گرا بود، به مشخصات ذاتي- رواني نخبگان حاکم توجه داشت و غرايز انساني را شامل : غرايز «تدبير، بقاي مجموعه ها، نياز به ابراز احساسات عاطفي، گرايش به جامعه پذيري و جمعي بودن، يکپارچگي فرد و وابستگان او، جنسي» مي داند.

 وي دو غريزه اول را خاص نخبگان سياسي يا نخبگان حاکم مي داند که آنها را به لحاظ ذاتي از سايرين جدا مي کند و به آنها لياقت حکومت کردن بر ديگران مي دهد.

در واقع هنگامي که طبقات يا «کاست ها» به صورت بسته و انعطاف پذير باشند، افراد شايسته و مستعد طبقات پائين، امکان دسترسي به مقامات بالاي جامعه و مديريت را نخواهند داشت. پس عليه نظم اجتماعي به پا مي خيزند تا آن را سرنگون سازند و براي رسيدن به اين هدف بر توده ها تکيه مي زنند و به آنان ياري رسانند که خواست هاي خود را با ملايمت يا خشونت بيان کنند.در نهايت پاره تو، جنبش ها، حرکت ها، انقلاب ها و تغييرات اوضاع سياسي جوامع را به خلاف هواداران مارکس، ناشي از مبارزه طبقاتي نمي بيند، بلکه آن را ثمره مبارزه برجستگان و انسان هاي زبده و شايسته مي پندارند که اين ديدگاه نيز حقايق مسلمي را در خود نهفته دارد.

مسائل مربوط به نخبگان را در شرايطي مرور مي کنيم که چندي پيش معاون علمي و  فناوري رئيس جمهور از حمايت دولت از 4 هزار نخبه در سطح کشور خبر داد و مي گفت:«دولت در قالب بنياد ملي نخبگان در طول دو سال گذشته با شناسايي 4 هزار نفر از نخبگان کشور از آنان حمايت کرده است».

«محمد صادق واعظ زاده» راه اندازي دفتر نخبگان را فرصتي بسيار مناسب براي شناسايي توانمندي ها و بهره مندي از تجربه نخبگان با تجربه قلمداد کرده است.

همچنين او با اشاره به نامگذاري سال جاري به نام سال اصلاح الگوي مصرف از سوي مقام معظم رهبري اظهار مي داشت:  «اصلا ح الگوي مصرف در ذات خود نوآوري و خلاقيت را نهفته دارد که لزوم توجه به افکار نخبگان و فرهيختگان کشور در راستاي تغيير رويه هاي ناکارآمد دو چندان مي کند.»

با اشاره اي کوتاه به آمار تکان دهنده مهاجرت نخبگان که به دفعات در رسانه ها منعکس مي شود مقاله خود را به پايان مي رسانم.

طبق آمارهايي که از رسانه هاي گروهي در خصوص فرار نخبگان منعکس مي شود بيانگر اين واقعيت است که سالانه حدود 180 هزار نفر، فرار استعدادهايي را داريم که ادامه کار و زندگي را غير قابل تحمل ارزيابي مي کنند و به رغم پيوندهاي عميق ملي با ايران و خانواده  و زادگاه خودشان، زندگي در شرايط غربت را ترجيح مي دهند. تازه ترين آمارهاي رسمي صندوق بين المللي پول گوياي آن است که ايران در ميان 61 کشور در حال توسعه و کمتر توسعه يافته رتبه نخست را  در زمينه فرار مغزها به خود اختصاص داده است.

به ياد داشته باشيم که سرمايه انساني يکي از مهم ترين عوامل توسعه و پيشرفت جامعه به شمار ميآيد زيرا عامل اصلي در بهره برداري درست از منابع و امکانات و بالا  بردن بازده و عملکرد است، و بر توسعه و پيشرفت کشور تاثير سازنده اي دارد که مي تواند کارگزار و عامل تغيير و تحول اجتماعي باشد.

در واقع سرمايه انساني هر کشور ثروت اصلي آن کشور است و از اين ديدگاه، دانشجويان، متخصصين و تحصيلکردگان مهم ترين سرمايه هاي کشور محسوب مي شوند.

 شايان ذکر است، صحبت از نخبگان  و فرار مغزها خود بحث مفصل ديگري است که در اين مقاله نمي گنجد، اميد است در فرصتي مناسب به بحث در اين خصوص پرداخته شود و به مسائلي چون علل و عوامل فرار مغزها و سياست هاي  جذب نخبه و در پايان پيامدهاي فرار مغزها اشاره داشت.

 کارشناس علوم سياسي